تبليغاتX
تنهاترین تنها

تنهاترین تنها

شخصی

سلام برام دعا کنید محتاج دعای همگی شما هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:25  توسط فاطمه  | 

ترانه وار می آید



نه صدای باران نیست



رد قدم های توست



در آشوب نگاه من

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:28  توسط فاطمه  | 

salam doostane aziz in avalin up az sayte daneshgast dalile englisi neveshtanaMAM INE ke sayte daneshgah inghad bakelase ke safe kelidesh daghoone bebakhshid dige oomadam ke begam hastam

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:53  توسط فاطمه  | 

بعد مدتها  دانشگاه قبول شدم کارشناسی ارشد دانشگاه مشهد اینم ثبت شد در خاطرات یکی از روزهای زندگیم امیدوارم همه توی همه کارهاشون موفق باشند و در تمام مراحل زندگی سرافراز و پیروز و از همه مهمتر در امتحانات الهی قبول و سربلند باشند انشا الله
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 20:50  توسط فاطمه  | 

زندگی شاید


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست


که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد


و در این حسی است


که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست


دل من


که به اندازه یک عشقست


به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد


به زوال زیبای گلها در گلدان


به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 20:47  توسط فاطمه  | 

زندگی چون قفس است ،

قفسی تنگ پر از “تنهایی” ،

 و چه خوب است دم غفلت آن زندان بان ،

 و سپس بال و پر عشق گشودن ،

بعد از آن هم پرواز

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 9:2  توسط فاطمه  | 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

 

 

                     چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 19:9  توسط فاطمه  | 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 12:43  توسط فاطمه  | 

بالاخره ارشد تموم شد و امتحانشو دادم حالا باید منتظر نتیجه موند تا ببینم چی میشه ای وای ببخشید یادم رفت بگم سلام دوستان عزیز ببخشید اینقد هولم به خاطر دادن این خبر که سلام کردنم یادم رفت بعد این بیشتر مینویسم .منظر اپ های بعدیم باشید به خدا میسپارمتون .راستی دلم برا نفسمم خیلی تنگه .
+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 20:7  توسط فاطمه  | 

شعري از شمس لنگرودي نه، نمی‌توانم فراموشت کنم زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند بال‌های من تکه‌تکه فرو می‌ریزند بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند و نشان فلوت تو را می‌پرسند نه، نمی‌توانم فراموشت کنم خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند تو پرنده‌یی معصومی که راهش را در باغ حیاط زندانی گم کرده است تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی باد تشنه‌ی تابستانی که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند آشیانه‌ی رودی از برف که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد نه نمی‌توانم نمی‌خواهم که فراموشت کنم تپه‌های خشکیده از پله‌های تو بالا می‌آیند تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد تا تصحیحش کند نه، نمی‌توانم فراموشت کنم قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 8:44  توسط فاطمه  | 

سلام دوستای خوبم اومدید و گفتید چرا نمیام آخه اصلا این چندوقته حوصله نوشتن ندارم نمیدونم چرا از یه طرف فشار درسی و افکار منفی راجع به امتحان ارشد که مدام تو ذهنمه از طرف دیگه دغدغه ها و نمیدونم اصلا نمیدونم چی باید بگم آره میدونم حرفام حتی شاید جمله بندیشم درست نباشهببخشید تو رو خدا  چون عادت ندارم هرچی که مینویسم پاک کنم حتی اگه بی ربط باشه اینارو هم پاک نمیکنم

خوندم یه جایی که از یه پسر فال فروش میژرسن چی داری میفروشی به مردم جواب میده به اونایی که تو دیروزشون موندن فردا رو میفروشم

جالبه نه اما یه حرف که واقعا یه روزی مخصوصا تو اون چند سالی که همدم و سنگ صبور آدمها بودم قبل اینکه خودم بهم بریزم به دوستام میگفتم و بهش کاملا اعتقاد داشتم رو میخوام تو وبم هم بنویسم و بگم اگه صخره و سنگ در مسیر آب نباشد هرگز صدای آب دلنشین و زیبا نخواهد بود مشکلات ما آدمها رو میسازه مشکلات باید باعث بشن که ما گام پیروزی و موفقیت رو بلند تر و محکم تر برداریم با آرزوی موفقیت برای همه شما عزیزایی که میاید و بهم سر میزنید والبته برا نفسم که تمام زندگیمه .توکلمون به خدا بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:19  توسط فاطمه  | 

سلام امروز اومدم بنویسم از خیلی چیزا میدونید چند روز پیش یه اتفاق تو زندگیم افتاد یه اتفاق خیلی بزرگ البته از نظر من بزرگ با یه نفر آشنا شدم یه نفر که از نظر من همونی بود که دنبالش بودم یه نفر که تو این دنیای کوچیک و بی ارزش به جز مادیات یه چیزای دیگه واسش مهم باشه کسی که تو وجودش وجدان حرف اول رو بزنه آره این فردو پیداش کردم کسی که احساس کردم معنی واقعی عشق رو میفهمه خیلی خوبه خیلی خوب میدونم اون از من حرفی نمیزنه اما من خیلی راحت ازش حرف میزنم چون واقعا برام با ارزشه و واقعا دوستش دارم من تو وبلاگم جلو همه شما ازش حرفم میزنم اما اون حتی کامنت های منو اصلا ولش بیخیال  خب بقیشو بهتره تو ادامه مطلب بنویسم.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 17:39  توسط فاطمه  | 

تو میدونی قلبم بیماره پس نکن اینکارو اگه هن.ز واست ارزش دارم روشن کن خطتو بذاربگم برات تو رو خدا با من اینکارو نکن التماست میکنم روشن کن
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 22:5  توسط فاطمه  | 

تو رو خدا تو رو جون هر کی دوست داری تو رو به امام حسین گوشیتو روشن کن حداقل برا چند دقیقه کارت دارم بذار حرفامو بشنوی تو رو خدا کاری با خودت نکن التماست میکنم روشن کن من هیچ راه دسترسی بهت ندارم تو رو خدا روشن کن تا حرفامو بزنم نذاراین چند ماه زندگیم با اشک بگذره تو رو به فاطمه هرا روشن کن خطتتو
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 22:0  توسط فاطمه  | 

خدایا چه ساده می توان زیست و چه سان ما تجمل گرایانه زندگی می کنیم.

خدایا چه ساده می توان تو را باور داشت و چه سان دور مانده ایم از تو.

خدایا چه آسان ما را می بخشی و چه بی خبرانه روی از تو بر گرفته ایم.

خدايا آيا باور کنم که از گناهانم نخواهی گذشت؟

ايا قبول کنم که بر من خشم خواهی گرفت؟

نه هرگز .

من هرگز به اين باور نميرسم.

خودت نااميدان را شيطان خوانده.ای بدون اينکه سخنی از درجه گناهانشان بگويی.

پس تو هر کسی را با هر درجه از بدی پذيرايی.

پس مرا بپذير که جز دامان تو پناهی ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 10:37  توسط فاطمه  | 

 مرغ در دامم مرا پروانه ی پرواز نیست

در گلویم نغمه هست و رخصت اواز نیست

شاهباز اسمان سیرم که در بال وپرم

همت پرواز هست و قدرت پرواز نیست

دارد از بی همدمی فریاد من رنگ سکوت

رازها در سینه دارم اشنای راز نیست

 بی نوا شد ساز من در پرده میگوید کسی

زخمه کمتر زن که اینجا همدمی دمساز نیست

 (مرغ دل) را صید کن(مرغ هوا) را واگذار

کاین هنر درپنجه باز وپر  شهباز نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 10:35  توسط فاطمه  | 

چقدر مرز عشق و نفرت باريکه...

مرز خنده و عصبانيت کوتاهه...

فراموش کردن راحت شده... قلبها کوچيک شده...

چقدر حرفا بي ارزش شده...

و تنهايی باعث مرگ
بای
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:21  توسط فاطمه  | 

سلام من باز اومدم امروز ودیروز و هر روز شاید داغون تر از روز قبل اگه یه نفر بیاد و بهتون بگه چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستید چیکار میکنید؟؟؟؟یه چیز اجباریه تو این قضیه صبر مجبوری صبر کنی با امید یا نا امید جالبتر از همه اینه که تویی که آرزوی مرگ رو داشتی حالا که این خبر رو بهت میدن باید خوشحال بشی خیلی خوشحال اما درست تو همون روزا شاید با کسی آشنا بشی که احساس کنی شاید دلت عاشقش بشه و عشق یعنی امید به زندگی و آینده ولی حالا دیگه میدونی که آینده ای نیست و این دوباره شروع عذابه شایدم طرف مقابل اصلا از تو خوشش نیاد ختی شاید به زور تحملت کنه اینم یه طرف قضیه است به هر حال اون هم همون قدر سهم داره که تو سهم داری شاید بیشتر اما من یه چیزی رو خوب میدونم اینکه این آدمها هستند که آیندشون رو میسازند دونفر اگه بخوان هم میتون عاشق هم باشن هم با عشق به همه چیز برسند و هم با هم خوشبخت بشن همه چیز دست خود آدمه البته به کمکهای خدا تو این راه هم شک نمیشه کرد وقتی دو نفر واقعا بخوان حتما خدا هم با اوناست

برای من که احتمالا آینده ای وجود نداره اما اینا اعتقادات من بود شما دخترا و پسرای عزیز اینو بدونید که اگه خودتون بخواید هر غیر ممکنی ممکن میشه

من هیچ وقت حق نداشتم عاشق بشم نمیدونم چرا شاید چون آدما از من خوششون نمیاد شاید افکارم خیلی رویایی اما هر رویایی میتونه واقعیت باشه اگه بخوایم همیشه دوست داشتم یه عشق پاک داشته باشم که نهایتش رسیدن باشه نمیدونم حتی نمیدونم چی باید بگم اما ای کاش میشد همه عاشق واقعی باشن ما خیلی چیزا رو سخت میگیریم خیلی سخت در حالی که سادن یه روز یکی بهم میگفت صحبت یه عمر زندگیه راست میگفت یه عمر زندگی اما این یه عمر رو میشه در کنار هم با بهترین شکل ساخت میگفت مشکلات مگه نمیشه مشکات رو با هم و در کنار هم باهاش جنگید مگه خودش نمیگفت انسان باید با مشکلاتش بجنگه مگه زندگی چیه جز تلاش برای حل مشکلات و محبت و عشق ورزیدن جز برقرار کردن تعادل بین همه جنبه ها وئ نهایتش حرکت به سمت کمال همون کمالی که با در کنار هم بودن میسره و نهایتش نزدیکی به خدا و خدایی شدنه نمیدونم اصلا بیخیال از من که گذشت این چند صباح رو نمیدونم چطور اما مطمئنم میگذره دیگه شاید نیام همگی حلالم کنید

آرزومند آرزوهاتون فاطمه

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:20  توسط فاطمه  | 

کاش مي دانستي


من سکوتم حرف است


حرف هايم حرف است


خنده هايم حرف است


کاش مي دانستي


مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم


کاش مي دانستي


کاش مي فهميدي


کاش و صد کاش نمي ترسيدي


که مبادا دل من پيش دلت گير کند


يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند


من کمي زودتر از خيلي دير


مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد


تو نترس


سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد


کاش مي دانستي


چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت


در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست


تازه خواهي فهميد


مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:6  توسط فاطمه  | 

...................................
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 22:45  توسط فاطمه  | 

و به ناگاه چه زود دیر میشود..................
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 16:35  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 16:34  توسط فاطمه  | 

سلام دوستای عزیز دارم میرم سفر مشهد.چند روزی نیستم برگشتم دوباره میام وب

جواب بعضیا رو هم خواستم بدم اما نشد آخه کامنت ها باز نمیشد حالا دارم واسشون بعد سفر فک نکنین از شرم راحت شدید نه اینطور نیست به قول خودم زهی خیال باطل راستی همگی حلالم کنید اگه برنگشتم بایییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 16:13  توسط فاطمه  | 

باز اومدم به کلبم سر بزنم مدتها بود نیامده بودم میدونید تنها ترین تنها همیشه تنهاست زندگی هم که یه اجباره و باید تحملش کرد خیلی سخته خوشالم که هیچ کدوم از شما جای من نیستید تلاش برا ارشد تنها دلخوشیمه چند برنامه فشرده درسیم از ۱۵آبانشروع میشه خداکنه موفق بشم خسته ام ای خدا بیخیال دوستت دارم خداجونم
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 15:6  توسط فاطمه  | 

عشق یعنی خون دل یعنی جفا


عشق یعنی درد و دل یعنی صفا


عشق یعنی یک شهاب و یک سراب


عشق یعنی یک سلام و یک جواب


عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز


عشق یعنی عالمی راز و نیاز

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 8:20  توسط فاطمه  | 

 تو خلاصة تمام شعرها هستي و گل تمام آزاديها

 

آرزو داشتم به تو در روزگاري ديگر دل ميباختم

 

 كه مهربانتر بودي و شاعرانه تر...

 

 و به رايحة كتابها و شميم ياسمن و بوي آزادي

 

حساستر!!

 

دستان تو شعرند، در شكل و معنا

 

و اگر دستانت نبود نه شعري بود

 

 نه نثري بود

 

نه چيزي كه نامش ادب است

 

پس از چشمان تو جهان راز گل سياه را كشف كرد

 

در تمام بيداري خويش هر نماد و نمود را

 

با احساس عميق درد دريافتم

 

آمدی و دردم از جان گريخت

 

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان ميگذرد

 

متبرك باد نام تو

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 8:5  توسط فاطمه  | 

نمیدونم چطور ذهنمو متمرکز کنم برا درس خوندن کلی درس دارم اما بد جور داغون و بهم ریخته ام خدایا کمکم کن تا بتونم تو رسیدن به هدفم موفق باشم این هدف من یه جورایی تنها دلیل زندگی کردن منه تنها دلیل زنده بودنم اگه به هدفم نرسم دیگه دلیلی برا زنده موندن هم ندارم الان ارشد و اشتیاق ادامه تحصیل منو سر پا نگه داشته و اجازه نمیده بیافتم خداجونم کمکم کن تا تو این آزمون موفق بشم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 19:57  توسط فاطمه  | 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

 

                              خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

 

                                  برای این همه نا باور خیال پرست

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

 

                                         چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتد

 

                                             به پای هرز علفهای باغ کال پرست

 

رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست

 

                                                        کمال را داد برای من کمال پرست

 

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست

 

                                                              به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

 

                                                           چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتد

 

                                           به پای هرز علفهای باغ کال پرست

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 15:33  توسط فاطمه  | 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

 

                   خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 21:18  توسط فاطمه  | 

خدایا امشب بیقرارم بدجور بیقرار خسته ام حتی زمان و مکان رو هم نمیتونم تحمل کنم به وضوح سنگینی لحظات رو لمس میکنم چرا اینطور شدم سرم درد میکنه تحمل ندارم انگار خدایا نجاتم بده بدجور کلافه ام کلافه
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 20:40  توسط فاطمه  |